تبليغاتX
روز هشتم

روز هشتم

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


"هنگامی که می رویم هرگز نمی دانیم که می رویم ، مزاح می کنیم و در را می بندیم ، سرنوشت به دنبال ما در را چفت می کند و دیگر با کسی حرف نمی زنیم ."


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
اندیشه
نقد
نگاه
بهانه
دعوت


پیوندها
ناصر چشم آذر (وبلاگ)
ناصر چشم آذر (سایت)
محمد اصفهانی
مجید اخشابی
تلویزیون ایران
سینمای ما
سی نت
پرشیا فیلم
گیشه
گفتمان ایران
مقالات فارسی
باشگاه اندیشه
لینکی
بازنگار
هفتان
آخرین اخبار
روزنامه های ایران
انجمن جامعه شناسی
انجمن جامعه شناسی آزاد
جامعه شناسی ایران
جامعه شناسی ایران جدید
کتابخانه جامعه شناسی
جامعه شناسی و فلسفه
علوم اجتماعی
نشریه فصل نو
نشریه جامعه ایرانی
نگرش
خدای من
برزخ
روش تحقیق در علوم اجتماعی
مرثیۀ سالهای پاییز
در حیاط خلوت پاییز
پاییز
صدای ماندگار
فرانگر
شاهد عینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

قطعۀ گمشده (6)

دست نوشته

                                   

دستانش می نوشت ، امّا مدادش نه !

خسته شده بود . بلند شد ؛ مدادش را با یک خودکار شیک که تازه خریده بود عوض کرد .

خودکار در دستانش سُر می خورد . محکم گرفتش و شروع کرد .

آنچه می نوشت ، با آنچه روی کاغذ می دید متفاوت بود !

خودکار را از کاغذ رها کرد و با تعجّب ، خط های نوشته شده را دوباره خواند .

قید نوشتن را زد ؛ مثلی خیلی وقت های دیگر .

عادت هم نداشت هیچ اثری را نابود کند ، ولو دو خط نوشته ، ولو نانوشته ، ولو ...

شاید کمد اتاق و ذهنش پر شده بود از این نوشته های عجیب و غریب ؛

و البته همۀ آن مدادها و خودکارهای نویسنده !

فردا ، از خانه که بیرون می رفت ، دستانش بی جهت می لرزید .

گمان کرد اثرات آن نوشته هاست .

هرجا می رفت خودکاری و قلمی هدیه می گرفت ؛

امّا افسوس ؛ هیچ کدام نمی نوشتند آنچه او می نوشت !


نوشته شده توسط سیّدحمید میرهادی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:37 | لینک ثابت |